ای تو دیر آمده و زود نشسته به دلم ...
عاقبت نیمه شبی صبح دمی یا سحری از تمنای تو من میمیرم...
چون درخت کاجی که به امید وصال باران پیکر خسته خود تا لب آن ابر کشید ابر سنگین دل بود وعده ها کرد و غرید... روزها طول کشید... عاقبت کاج به یاد باران برگ خم کرده و خشک و سوزان گوشه گرم فضا جان بسپرد صبح دیگر باران شرمگین از آن همه سنگین دلی خود لرزان سوی او می آمد... آه اما افسوس که چنین آمدنی سود نداشت کاج سرسبز که در سایه آن روزها و روزها من و تو قصه دل میگفتیم با تمنای وصال باران خشک گردیده و مانده بی جان... بیم از آن دارم من که تو همچون باران روزی آیی به برم که از دل من نیست نشان و دریغا آن روز شوق دیدار تو هم زنده نخواهد کردن الفتی را بمرد و آن دلی را که فسرد...
عاقبت باور کرد دل بی باور من اینهمه اندوهش را...
آرزو میکردم که چون برمیگردی مهربانتر گردی ودعا میکردم که ره آورد تو از این راه دراز مشتی الماس محبت باشد،خسته ازآن همه شبهای سیاه که جدا از تو چنان قرنی بود با دلی وسوسه گر بی پروا با امیدی که چوخون در همه رگهای تنم میجوشیید با تمنای تو و با گل صدرنگ نیاز آمدم بازکنم قصه شوریدگیم را آغاز... آمدم تا که بگویم: ای خوب ای نگاهت باران خنده ات چشمه مهری جوشان در چنین پاییزی جنگل پرعطش جانم را میسپارم بر تو شعرسبزم بخشا... آمدم آه چه گویم نگهت سردی شبهای زمستانی را در نگاه من ریخت گرمی از خانه جانم بگریخت جام شوقم بشکست ودلم با من گفت:چه عبث پنداری مهربان هیچ نبود از آغاز که چون میگردد باز مهربانتر گردد...
امشب روحم را قطره قطره میکنم و درقلمم میریزم تا ازآن قطره ها کلمه درست کنم ونامه بنگارم به تو تا فردا بخوانی و بدانی که دراین ساعت های خالی از تو من تاکجا باتو بوده ام،و ازتو پر بوده ام ...
یادم باشدحرفی نزنم که به کسی برخورد
نگاهی نکنم که دل کسی را بلرزاند
راهی نروم که بیراهه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
من تازه اومدم تو جمع شما،یه جورایی آش خورم ولی امیدوارم پشیمون نشم ![]()
یه چیز دیگه اگه کم پیدا بشم بخاطر این نیست که آش خورم،بخاطراینکه کارم زیاده،
حالاسعی خودم ومیکنم زیاددلتنگ نشین
فعلا بای